ابراهيم عاملي ( موثق )
176
تفسير عاملي ( فارسي )
شود و ديگرى بر دار شود و مرغان هوا ز گوشت سر او خورند ، و همين است آنچه شما [ بانديشه ى آن باشيد و ] ز من پرسيد و البتّه اين سرنوشت انجام شده است [ و گريزى از آن نباشد ] 42 يوسف به آن يك كه گمان آزادى و شرابدارى مىبرد گفت : سفارش مرا بآقاى خود بنما [ تا شايد ز زندان آزاد شوم ] او برفت و ديو ز ياد او برد كه نامى ز يوسف برد و او چند سال بزندان ماند 43 تا روزگارى شاه گفت : هفت گاو فربه بخواب ديدم كه هفت گاو لاغر آنان را مىخورد . و نيز هفت خوشه ى سبز و هفت خوشه ى خشكيده : اى درباريان و بزرگان راز خواب من بگوئيد اگر ز آن آگاه باشيد ، 44 بپاسخش گفتند : خوابى است ز هم گسيخته و درهم شده كه ما را ز چنين خواب خبر نباشد 45 [ به اين هنگام بود ] كه آن زندانى آزاد شده پس از روزگارى يوسف را به ياد آورد و گفت : من شما را ز اين خواب آگاه نمايم ، اكنون مرا نزد يوسف فرستيد [ تا راز اين خواب آشكار شود ] چون نزد او رفت گفت : 46 اى يوسف همه سخن تو راست باشد : چه بينى اگر كسى بخواب هفت گاو لاغر بيند كه هفت گاو چاق مى - خورند و نيز هفت خوشه ى سبز بيند و هفت ديگر خشكيده ؟ مرا ز آن آگاه كن كه اميدوارم پاسخ تو بمردم برم و آنها از اين راز آگاه شوند 47 يوسف گفت : هفت سال بمانند روش گذشته بكوشيد و گندم بكاريد و آنچه درو كنيد در خوشه نگاه داريد مگر آن اندازه كه براى خوردن خود خواهيد 48 وز آن پس هفت سال سخت باشد كه آنچه اندوختهايد به اين سالها بخوريد بجز اندكى كه بجاى گذاريد [ تا كشت كنيد ] 49 پس از اين هفت سال روزگار فراوانى بود كه باران بر [ زمينهاى ] مردمان باريدن گيرد و آب بسيار شود 50 پادشاه [ كه اين شنيد ] گفت : يوسف را نزد من آريد . چون فرستاده بر او رفت او گفت : از شاه بپرس : آن زنان را چه شد كه دستان خود بريدند ؟ و البتّه پروردگار من آگاه ز انديشه ى آنان باشد 51 پادشاه از زنان پرسيد سرگذشت شما چه بود و كام ز يوسف خواستن ؟ آنان بگفتند : پناه به خدا [ او برتر است و بدور كه بيند و ما دروغ بگوئيم ] البتّه كه ما بدى بيوسف سراغ نداريم [ چون سخن بدينجا رسيد ] بانوى مصر گفت : اكنون [ پرده بالا رفت و ] درست ز نادرست نمودار